رضا قليخان هدايت

814

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا تا بشارت داد جانم را به فيروزى بشير * شد به چشمم چون بهار چين بيابان را بشير رايت سلطان كند ريگ بيابان را بهار * راى مولانا بود جان ثناخوان را بشير بر اميد حضرت عالى برفتم از وطن * نام ايزد بر زبان و مدح صاحب در ضمير شمع رخشانم ستاره يار غمخوارم شمال * مجلس انسم بيابان نالهء چنگم زفير خارم اندر گرد دامن رام‌تر بود از سمن * سنگم اندر زير پهلو نرم‌تر بود از حرير گر درست است اين خبر كاندر سفر باشد خطر * كى بود ممكن كه باشد بىخطر كارى خطير از ثرى شد بر ثريا هركه او را خواجه ديد * بر ثريا چون توان شد نارسيده بر اثير سايهء تيغ تو گستردست در ايران امان * نالهء كوس تو افكندست در توران نفير هم غياث ملتى هم شمس دولت وز تو هست * بازوى دولت قوى و ديدهء ملت قرير زندگانى را نزيبد هركه باشد خصم تو * ديده‌بانى را نشايد هركه او باشد ضرير هم به تن جان عزيزى هم به جان عقل مفيد * هم به دل روح عزيزى هم به كف ابر مطير نيستى گردون و هستى همچو گردون كامكار * نيستى يزدان و هستى همچو يزدان بىنظير